تبليغاتX
ღლღ Broken Heart ღლღ

ღლღ Broken Heart ღლღ

دارم میمرم..........

حالم خیلی بده....نمی تونم انکارش کنم

واقعا حالم بده

حالم بده در حد مرگ

اطرافیانم شاید بگن چیزی کم ندارم

شاید نفهمن که چه حالی دارم

خودمم نمی دونم....

کارم از حرف گذشته

نمی تونم از آهنگ های غمگین بگذرم

نمی تونم بذارم اشکام با آهنگ نباره

اما کسی اینا رو نمی بینه

 

کلافه ام از این که نمی خوام احساسمو بفهمن

کلافه تر از این که ادعا می کنن چیزی کم ندارم

از این که فکر می کنن آرامش دارم

پس این اشکا و گوشه نشینی ها چیه که فقط خودم می بینمشون

تو رو خدا یکی بیاد بگه مشکل چیه

 

تحملم تموم شد...............................

 


+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ساعت 21:43 توسط MAHDI |

داستان خودم

سلام دوستان

امیدوارم خوب باشینمیخوام داستانه خودکو براتون بگم من پارسال اخر شهریور برای اولین بار با یکی اشنا شدم که چند ماهی هم با هم بودیم و خیلی دوسش داشتم و اونم میگفت که منو دوست داره و خیلی خوشبخت بودم و احساس خیلی خوبی داشتم ولی بعد معلوم شد که با یکی دیگه دوسته و با من بازی کرده بهم دروغ گفته و قلبمو خورد کرد.بعد که فهمیدم دنیا رو سرم خراب شد حتی کلی گریه هم گردم نه بخاطره اون بخاطره عشقم به اون و حالم خیلی بد شده بود.بعده اون خیلی تنها شدم و کسی نیست باهاش حرف بزنم درد دل کنم منو درک کنه ارومم کنه بهش اعتماد کنم دوسم داشته باشه و..........به هرکی میگم مسخره میکنه.هیچکی درکم نمیکنه.

چند روزه حالم خوب نیست.دیگه خسته شدم از تنهایی و تحمل تنهایی رو ندارم.دیگه نمیدونم چی بگم اگه    بد نوشتم یا سرتون رو درد اوردم ببخشید اخه کسی نیست که باهاش حرف بزنم و درد دل کنم.                       دیگه موندم جیکار کنم.دلم میخواد زمین دهن باز کنه برم توش تا راحت بشم.کاش یکی هم بود باهاش حرف میزدم درد دل میکردم راحت بودم و................ولی...............


+ نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390 ساعت 20:2 توسط MAHDI |

دیگه خسته شدم از تنهایی

دیگه خسته شدم از تنهایی...

طاقتم سر اومده ...

فقط دعا کنین هر چه زودتر از این دنیا برم که دیگه نمیتونم تنهایی رو تحل کنم ...

این روزگا ر به ما که وفا نکرد ایشالا واسه شما خوب باشه ...!

اما هر کاری میکنم شعری که به روحیه الانم بخوره پیدا نمی کنم...!

فقط دعا کنین که هر چه زودتر برم.........!


+ نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1390 ساعت 20:31 توسط MAHDI |

حرفای دلم

دلم گرفته آسمون نمیتونم گریه کنم 


  شکنجه میشم از خودم نمیتونم شکوه کنم 


 انگاری کوه غصه ها رو سینه من امده 


آخ داره باورم میشه خنده به ما نیومده


  دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم 


 تو روزگار بی کسی یه عمر که دربدرم


  حتی صدای نفسم میگه که توی قفسم 


  من واسه آتیش زدن یه کوله بار شب بسم 


  دلم گرفته آسمون یکم منو حوصله کن


    نگو که از این روزگار یه خورده کمتر گله کن 


   منو به بازی میگیره عقربه های ساعتم 


  برگه تقویم میکنه لحظه به لحظه لعنتم 


 آهای زمین یه لحظه تو نفس نزن 


 نچرخ تا آروم بگیره یه آدم شکسته تن





                                    



+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390 ساعت 17:36 توسط MAHDI |

طعم هدیه

روزی فردی جوان هنگام عبور از بیابان، به چشمه آب زلالی رسید.

آب به قدری گوارا بود که مرد سطل چرمی اش را پر از آب کرد تا بتواند مقداری از آن آب را برای استادش

 که پیر قبیله بود ببرد.

مرد جوان پس از مسافرت چهار روزه اش، آب را به پیرمرد تقدیم کرد.

پیرمرد، مقدار زیادی از آب را لاجرعه سر کشید و لبخند گرمی نثار مرد جوان کرد و از او بابت آن آب زلال

 بسیار قدردانی کرد.

مرد جوان با دلی لبریز از شادی به روستای خود بازگشت.

اندکی بعد، استاد به یکی دیگر از شاگردانش اجازه داد تا از آن آب بچشد. شاگرد آب را از دهانش بیرون پاشید

 و گفت: آب بسیار بد مزه است.

ظاهرا آب به علت ماندن در سطل چرمی، طعم بد چرم گرفته بود.

شاگرد با اعتراض از استاد پرسید: آب گندیده بود. چطور وانمود کردید که گوارا است؟

استاد در جواب گفت: تو آب را چشیدی و من خود هدیه را چشیدم. این آب فقط حامل مهربانی سرشار از

 عشق بود و هیچ چیز نمی تواند گواراتر از این باشد.
 

 


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390 ساعت 20:25 توسط MAHDI |

هیچ وقت........

 هیچوقت خودت را برای کسی شرح نده، 


             کسی که دوستت داشته باشد نیازی به این کار ندارد 


                              و کسی که دوستت نداشته باشد باور نخواهد کرد...


+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390 ساعت 20:40 توسط MAHDI |

دلم گرفته......

 دلم گرفت از آسمون                  هم از زمین هم از زمون

تو زندگیم چقد غمه                    دلم گرفته از همه

ای روزگار لعنتی                        تلخه بهت هر چی بگم

امشب از اون شباست                که من دوباره دیوونه بشم

امشب از اون شباست                که من دلم می خواد داد بزنم

از این همه در به دری                  به لب رسیده جون من

            * به داد من نمی رسه خدای آسمون من*


+ نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1390 ساعت 22:34 توسط MAHDI |

مادر

اگر چهار تکه نان خوشمزه باشد و
 
شما پنج نفر باشید کسی که اصلا  از
 
مزه نان خوشش نمی اید ((مادر)) است


+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390 ساعت 14:52 توسط MAHDI |

تنهایی

 تنهایـــی بــــد اسـت
اما بدتــر از آن اینـسـت
که بخواهــی تنهاییــت را با آدم های مجـــازی پــر کنــی
آدم هایــی که بود و نبودشـــان
به روشــن یا خامــوش بودن یک چــراغ بستــگی دارد


+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390 ساعت 17:5 توسط MAHDI |

دلایل ممنون شدن شعر (اتل متل توتوله)

 وزارت ارشاد شعر «اتل، متل، توتوله» را به دلايل زير ممنوع كرد:

1. وجود كلمات توتوله، پستان و تحريك كودكان 2.استفاده از كشور هندوستان 3.زن كردي 4. ترويج بي حجابي

شعر اصلاح شده:....اتل متل زباله، گاو حسن باحاله، هم شير داره هم آستين، شيرشو بردن فلسطين، بگير يك زن راستين، اسمشو بذار حكيمه، كه چادرش ضخيمه


+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390 ساعت 14:7 توسط MAHDI |

تاحالا دقت کردین در ایران......

تا حالا دقت کردین در ایران...
تو دستشویی فکر میکنند،
تو حمام اواز میخوانند،
سر کلاس میخوابند،
تو رختخواب تلفن حرف میزنند،
... موقع درس خوندن بازی میکنند،
موقع رانندگی اس ام اس میدن،
به کسی که ازش متنفرن " چشم "میگن ،
باکسی که دوستش دارن دعوا میکنن ،
موقع تی وی دیدن فیسبوک رو چک میکنند،
موقع فیسبوک چک کردن غذا میخورند،
موقع خواب بیدارند،
موقع بیداری خوابند،
سر کار روزنامه میخوانند،
و اوقات فراغت کار میکنند!


+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390 ساعت 18:30 توسط MAHDI |

هیچ وقت

به خدا نگو

یه مشکل بزرگ دارم...

به مشکل بگو

من یه خدای بزرگ دارم . . .


+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390 ساعت 16:26 توسط MAHDI |

تار مو

مرد عصبانی سرشو با دو دستش گرفته و لب پنجره ایستاده و در حال کشیدن نفس های عمیقه تا آرام بشه تا از اعصبانیتش کاسته بشه و زیر لب به زنش فحش میده ...

دخترش میاد تا باباش رو آروم کنه

میگه : بابا اینقدر ناراحت نباش ، حالا درسته مامان به خاطر اون تار موی بلند زنانه ! که روی کت شما پیدا کرده این جنجال رو به پا کرده !!! و رفته تو اتاقش میگه طلاقشو می گیره و بیرون نمیاد اما من راه چاره اش رو میدونم چیه ! در ضمن مگه نشنیدن که حکیم ارد بزرگ میگه : هیچگاه در برابر فرزند ، همسرتان را بازخواست نکنید .

و ادامه میده : من نمیدونم این مامانا که وسایل خودشون رو یه جایی میزارن, بعد خودشونم یادشون میره کجاس ... چه جوریه که تو پیدا کردن وسایلی که ما به اصطلاح تو 7 تا سوراخ موش قایم می کنیم تبحر خاصی دارن ...

پدر میگه : بسه اینقدر پرحرفی نکن ! بگو چطور از این مصیبت خلاص شم !!! 

دختر میگه : این هم مانتوی مامان

باباش میگه : که چی ؟!

دختر هم میگه : این موی کوتاه ، لابد مردانه روی مانتوی مامان چکار می کنه ؟

مرد با عصبانیت پالتو رو بر میداره و میاد پشت در اتاق خانومش و داد میزنه : این تار موی مردانه روی لباس تو چکار می کنه زنننننننننننننننن ... بخدا طلاقت میدم .........

و خانومش وقتی اینو می شنوه ... می زنه بیرون

و با گریه می گه من نمی دونم به خدا ...............

صدای خنده دخترشون از تو آشپزخونه اونا رو متعجب می کنه

وقتی میان سراغ دختر تازه می فهمن چه کلاهی سرشون رفته !

هر دو مو

موی سر دختر چموششون بوده که یکی رو کامل روی لباس بابا گذاشته و یکی رو هم با قیچی کوتاه کرده و رو لباس مامان گذاشته ...


دختره با همون حالت خنده به مامان و بابا میگه : وقتی شما سر یه تار مو ، می خواهین از هم طلاق بگیرین چرا به من میگین زودتر عروس شو....



+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390 ساعت 16:7 توسط MAHDI |

از زرتشت پرسیدند زندگی خود را بر چه بنا کردی؟

گفت : چهار اصل
۱- دانستم رزق مرا دیگری نمیخورد پس آرام شدم
۲- دانستم که خدا مرا میبیند پس حیا کردم
۳- دانستم که کار مرا دیگری انجام نمی دهد پس تلاش کردم
۴- دانستم که پایان کارم مرگ است پس مهیا شدم


+ نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1390 ساعت 22:54 توسط MAHDI |

هیچ وقت به زنه خود دروغ نگویید

مردی با همسرش تماس گرفت و گفت:”عزیزم ازم خواستن که با رئیس و چنتا از دوستاش برای ماهیگیری به کانادا بریم”

ما به مدت یک هفته اونجا می مونیم.این فرصت خوبیه  تا ارتقای شغلی که منتظرش بودم بگیرم پس لطفا لباس کافی برای یک هفته برام بردار و وسایل ماهیگیریمو هم آماده کن

ما از اداره حرکت می کنیم و من سر راه وسایلم رو از خونه بر می دارم ، راستی اون لباسای راحتی ابریشمی آبی رنگه رو  هم بردار!

زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعیه اما بخاطر این که نشون بده همسر خوبیه دقیقا کارایی رو که همسرش خواسته بود انجام داد.

هفته بعد مرده اومد خونه ، یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود.

همسرش بهش خوش آمد گفت و ازش پرسید ماهی هم گرفتی یا نه ؟

مرد گفت :”آره یه عالمه ماهی قزل آلا،چند تا ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم. اما چرا اون لباس راحتیارو  که گفته بودم واسم  نذاشتی ؟”

زن جواب داد : لباسای راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم!!!


+ نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1390 ساعت 22:19 توسط MAHDI |

طوطی مدیر

 مردی به یك مغازه فروش حیوانات رفت و درخواست یك طوطی كرد. صاحب فروشگاه به سه طوطی خوش چهره اشاره كرد و گفت: طوطی سمت چپ ۵۰۰ دلار است.

مشتری: چرا این طوطی اینقدر گران است؟

صاحب فروشگاه: این طوطی توانایی انجام تحقیقات علمی و فنی را دارد.

مشتری: قیمت طوطی وسطی چقدر است؟‌

صاحب فروشگاه: طوطی وسطی ۱۰۰۰ دلار است. برای اینكه این طوطی توانایی نوشتن مقاله ای كه در هر مسابقه ای پیروز شود را دارد. و سرانجام مشتری از طوطی سوم پرسید و صاحب فروشگاه گفت: ۴۰۰۰ دلار.

مشتری: این طوطی چه كاری می تواند انجام دهد؟

صاحب فروشگاه جواب داد:‌ صادقانه بگویم من چیز خاصی از این طوطی ندیدم ولی دو طوطی دیگر او را مدیر صدا می زنند.


+ نوشته شده در شنبه سوم دی 1390 ساعت 21:2 توسط MAHDI |

معنی عشق

عشق بيماري است كه ميكروب آن خنده

 و

 ويروس آن نگاه

 و

 پني سيلين آن بوسه

 و

 آنتي بيوتيك آن ازدواج است.

 


+ نوشته شده در شنبه سوم دی 1390 ساعت 18:50 توسط MAHDI |

داستان عاشقانه انتخاب همسر شاهزاده

با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند.

وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد، چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود،
دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت.

مادر گفت: تو شانسی نداری نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا.

دختر جواب داد : می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند ، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم.

روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت : به هر یک از شما دانه ای میدهم،

کسی که بتواند در عرض شش ماه زیباترین گل را برای من بیاورد…

ملکه آینده چین می شود.
دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت.

سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد ، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه
گلکاری را به او آموختند، اما بی نتیجه بود ، گلی نرویید .

روز ملاقات فرا رسید ،دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار
زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند .

لحظه موعود فرا رسید.

شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود.

همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است.

شاهزاده توضیح داد : این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می کند : “گل صداقت”

همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند ، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود!


+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390 ساعت 19:29 توسط MAHDI |

تعریف عشق در ایران و اسپانیا و ایتالیا

اسپانيايي ها ميگن :

“عشق ساكت است اما اگر حرف بزند از هر صدايي بلندتر است ”

ايتاليايي ها ميگن:

“عشق يعني ترس از دست دادن تو !”

ايراني ها ميگن :

“عشق سوء تفاهمي است بين دو احمق كه با يك ببخشيد تمام ميشود !”


+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390 ساعت 18:58 توسط MAHDI |

داستان لیاقت عشق

روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین

نشسته است. شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و از بی وفایی

یار صحبت کرد و اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری

را پذیرفته است…

شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و بارفتن دختر به خانه

مرد دیگر او احساس می کند باید برای همیشه با عشقش خداحافظی کند.

شیوانا با تبسم گفت:” اما عشق تو به دخترک چه ربطی به دخترک دارد!؟”

شاگرد با حیرت گفت:” ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود!؟”

شیوانا با لبخند گفت:” چه کسی چنین گفته است. تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی و به همین

دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است. این ربطی به دخترک ندارد. هرکس

دیگر هم جای دختر بود تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی. بگذار دخترک برود!

این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست. مهم این است که شعله این عشق را در دلت خاموش

نکنی . معشوق فرقی نمی کند چه کسی باشد! دخترک اگر رفت با رفتنش پیغام داد که لیاقت این

آتش ارزشمند را ندارد. چه بهتر! بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان فرصت

جلوه گری و ظهور پیدا کند! به همین سادگی!”


+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1390 ساعت 22:24 توسط MAHDI |

داستان عشق

داستان عشق....................

درجزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند: شادی- غم- غرور-عشق و...
روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت.
همه ساکنین جزیره قایقهایشان را آماده وجزیره را ترک می کردند.
اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند چون او عاشق جزیره بود.
وقتی جزیره به زیر آب فرومی رفت عشق از ثروت که با قایق با شکوهی جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت:
''آیا می توانم با تو همسفر شوم؟''
ثروت گفت:
''نه من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم دارم و دیگر جایی برای تو وجود ندارد.''
پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست.
غرور گفت:
''نه نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد.''
غم در نزدیکی عشق بود.
پس عشق به او گفت:
''اجازه بده تا من با تو بیایم!''
غم با صدای حزن آلود گفت:
''آه عشق من خیلی ناراحت هستم.احتیاج دارم تا تنها باشم.''
عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد.
اما او آنقدر غرق شادی بود که صدای او را نشنید.
آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت:
''بیا عشق تو را خواهم برد.''
عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد.
وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت وعشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد علم که مشغول حل مسئله ای روی شن های ساحل بود رفت و از او پرسید:
''آن پیر مرد که بود؟''
علم پاسخ داد:
''زمان''
عشق با تعجب پرسید:
''زمان؟ چرا او به من کمک کرد؟''
علم لبخند خردمندانه ای زد و گفت:
''زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.......''


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390 ساعت 18:18 توسط MAHDI |

داستان دخترک عاشق

سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا ۳ روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و

گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟..........

بهتون توصیه میکنم این داستان رو بخونین تا معنی واقعی عشق رو بفهمین

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390 ساعت 13:1 توسط MAHDI |

اثبات عشق

داستان غمگین عاشقانه "اثبات عشق" - www.RadsMs.com

پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم

سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به

وضوح حس می کردیم…

داستانش خیلی قشنگه.اشکتون رو درمیاره.حتما بخونید


ادامه مطلب

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390 ساعت 0:35 توسط MAHDI |

حرف دلتو بزن

پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد!



+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390 ساعت 22:13 توسط MAHDI |

هیچ وقت زود قضاوت نکن

ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻨﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺵ ﺩﺭ ﻗﻄﺎﺭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ،ﻗﻄﺎﺭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩ.ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺷﺮﻭﻉ ﺣﺮﮐﺖ ﻗﻄﺎﺭ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﻮﺭ ﻭ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺷﺪ.ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺣﺮﮐﺖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﻟﻤﺲ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ ﺩﺭﺧﺖ ﻫﺎ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﭘﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﮐﺮﺩ. ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯼ ﭘﺪﺭ ﻭ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﯿﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﮐﻪ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾﮏ ﮐﻮﺩﮎ5ﺳﺎﻟﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻣﺘﻌﺠﺐ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺎ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ: ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ،ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ،ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﻭ ﺍﺑﺮﻫﺎ ﺑﺎ ﻗﻄﺎﺭ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻟﺴﻮﺯﯼ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ. ﭼﻨﺪ ﻗﻄﺮﻩ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﭼﮑﯿﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻟﻤﺲ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻣﯽ ﺑﺎﺭﺩ.ﺁﺏ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﭼﮑﯿﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﯾﮕﺮ ﻃﺎﻗﺖ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ:ﭼﺮﺍ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺍﻭﺍﯼ ﭘﺴﺮﺗﺎﻥ ﺑﻪ ﭘﺰﺷﮏ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﮔﻔﺖ:ﻣﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻻﻥ ﺍﺯ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺮ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﯾﻢ.ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭘﺴﺮﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﺒﯿﻨﺪ...

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390 ساعت 22:2 توسط MAHDI |

خیانت

مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به  او گفت : 
-  می  خواهم ازدواج کنم . پدر خوشحال شد و پرسید :   

-   نام دختر چیست ؟   مرد جوان گفت :

-   نامش سامانتا است و  در محله ما زندگی می کند . پدر ناراحت شد . صورت در هم کشید  و گفت :

-  من متاسفم به جهت  این حرف که می زنم . اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج  کنی چون او خواهر توست . خواهش می کنم از این موضوع چیزی  به مادرت نگو . مرد جوان نام سه دختر دیگر را  آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود . با  ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت :

-  مادر من می خواهم  ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او  خواهر توست ! و نباید به تو بگویم . مادرش لبخند زد و گفت :   

-  نگران نباش پسرم .  تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی .  چون تو پسر او نیستی . . . !


+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390 ساعت 21:57 توسط MAHDI |

داستان

نشسته بودم رو نيم‌كتِ پارك، كلاغ‌ها را مي‌شمردم تا بيايد. سنگ مي‌انداختم بهشان. مي‌پريدند، دورتر

مي‌نشستند. كمي بعد دوباره برمي‌گشتند، جلوم رژه مي‌رفتند....................


ادامه مطلب

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390 ساعت 20:3 توسط MAHDI |

شعر

هيچكس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود

اگر كسي تو را آنطوركه ميخواهي دوست ندارد به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش

دوست ندارد دوست واقعي كسي است كه دستهاي تورابگيردولي قلب تورالمس كند بدترين شكل

دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگزبه اونخواهي رسيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

با سیم نازمژه هات یه عمره گیتارمی زنم نگاهتو کوک نکنی من خودمودارمی زنم چشمات اگه

رو پنجرم طرحه ستاره نزنند دست خودم نیست دلمو به درودیوارمی زنم تواگه نباشی من مثل

اون پسرکی که گمشده گوشه کوچه می شینم ازغم تو زارمی زنم

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

هر کس به طریقی دل ما می شکند بیگانه جدا دوست جدا می شکند بیگانه اگر می شکند حرفی نیست از دوست بپرسید که چرا می شکند

 

دوست دارم زير بارون گريه کنم مي دوني چرا؟ چون کسي اشکهامو نمي بينه حتي تو عزيزم


+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390 ساعت 19:44 توسط MAHDI |